<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>پيامك نياز روز خوزستان</title>
<link>http://payam.niazeruz.com/</link>
<language>fa</language>
<description>پيامك نياز روز خوزستان</description>
<generator>DataLife Engine</generator><item>
<title>پیامک</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=16</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=16</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->بسم الله الرحمن الرحیم<br /><br />یا مقلب القلوب والابازار<br /><br /> یا مدبر الشامو والنهار<br /><br />یا محول الكارو والبیكار<br /><br />حول حالنا الی احسن كار! ...<br /><br />** تحول بزرگ اقتصادی بر همگان مبارك..! **<br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /> <br /> زمستان آمد و من بی هوا چاییدیم<br /><br />سرما که به عمر خود ندیدم ،دیدیم<br /><br />يارانه وصول شد ولیکن امروز<br /><br />یک قبض رسید و زیر آن زاییدیم<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />نامزد دزفولیه :اینقدر مى خوامت كه دوست دارم تو بغلت بمیرم<br /><br />دزفولیه : تو رو بخدا برو بغل ننـــت بمیر واسه ما مشكل درست نكن!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />دزفولیه تو اتوبوس كبریت میخواسته ، به بغلی میگه<br /><br />اسمت چیه ؟<br /><br />-یوسف. به به،<br /><br />شغلت چیه؟ -زنبوردار به به،<br /><br />كجا میری؟ -اهواز عجب جایی،<br /><br />كبریت داری؟ -نه…..<br /><br />نه و نكمه، با اون اسمت، پدرسگ پشه باز، تو این گرما کی میره اهواز كه تو میرى<br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />بزرگترین گناه؟ شوهر نداشتن<br /><br />بزرگترین تفریح ؟ شوهر سركار گذاشتن<br /><br />بزرگترین جهاد؟ شوهر كشتن<br /><br />بزرگترین كار؟ شوهر تربیت كردن<br /><br />بزرگترین شگفتی؟ شوهرعاقل دیدن<br /><br />بزرگترین آرزو؟  داشتن مردی به اسم شوهر<br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />زمستون  از ره رسید.. سردت شد خبرم کن تا بیام واست بسوزم رفیق.<br /><br /><br /> <br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />زندگی مثل آمپول تو باسن میمونه هر چی سفت تر بگیری بیشتر درد می گیره .<br />.<br />.<br />.<br />.<br /> شل بگیر عزیزم<br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />قلکمو میشکنم با نصف پولش نازتو میخرم ، با نصف دیگش مداد رنگی تا نازتو بکشم .<br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />اگر شبی از شبای زمستانی مسافری به عنوان گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار ، <br /><br />شاید در گرمترین روزهای تابستان به خنکیه ی لبخندش محتاج شوی .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />شب ها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه ، زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />من ساده رو بگو دل به کسی باخته بودم ، روی دریا خونه ای مقوایی ساخته بودم .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />زار و خسته دل شکسته ، بینوا فرهاد من ، مرغ آین کی به شیرین میرسه ، فریاد من .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست / با زاهد بی مایه شکستن ثمری نیست<br /><br />برخیز جز این چاره نداری که در این حال / جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />بعضیا میگن دنیا ارزشش رو نداره ! مگه میشه دنیایی که تو رو داشته باشه بی ارزش بشه !<br /><br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />کاش تو چایی بودی و من قند !<br /><br />تا خودم رو فدات میکردم تا تلخی روزگار رو حس نکنی !<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود<br /><br />این است حکایت آدم ها ، فراموشی . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت<br /><br />خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین / سینه را ساختی ز عشقش سرشار ترین<br /><br />آنکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین / چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />تو را دوست داشتن برای من عبادت است<br /><br />از تو دور بودن برای من قیامت است<br /><br />آزادی عشق تو برای من حاجت است<br /><br />دیدن رخ ماهت برای من زیارت است . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />عشق طوفانی بگذشته او ، در دلش ناله کنان میمیرد<br /><br />چون غریقی است که با دست نیاز / دامن عشق تو را میگیرد . . .<br /><br /><br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br /><br />کاش میشد در غروب آفتاب ، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت . . .<br /><br /><br /><br /><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->پیام های ارسالی توسط دوستان و همشهریان عزیز را در<!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--> ادامه مطلب<!--colorend--></span><!--/colorend--> بخوانید<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><br />...]]></description>
<category><![CDATA[پیامک]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 14:25:34 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>مهر مادری</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=15</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=15</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->قبل از خواندن این مطلب باید بگم مدیران و اعضای گروه نیاز روز خاک پای همه مادران هستند<br /><br />مادر کسیه که من بخدا نمیتونم وصفش کنم<br /><br />مادر گل ، مادر شیرینه ، مادر عزیزه ، مادر بخشنده است ، مادر با گذشت ، مادر صبور و مادر  . . .<br /><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><br />                                           این هم داستان مهر مادری<br /><br /><br />مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود<br /><br />اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت<br /><br />یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره<br /><br />خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟<br /><br />به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم<br /><br />روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!<br /><br />فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.<br /><br />كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد<br /><br />روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!<br /><br />اون هیچ جوابی نداد....<br /><br />حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.<br /><br />احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت<br /><br />دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم<br /><br />سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم<br /><br />اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی<br /><br />از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم<br /><br />تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من<br /><br />اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو<br /><br />وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند<br /><br />و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر<br /><br />سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!<br /><br />گم شو از اینجا! همین حالا<br /><br /><br />اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.<br /><br />مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد<br /><br />یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور<br /><br />برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه<br /><br />ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم<br /><br />بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی<br /><br />همسایه ها گفتن كه اون مرده<br /><br />ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم<br /><br />اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن<br /><br />ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.<br /><br />منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم<br /><br />خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا<br /><br />ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم<br /><br />وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم<br /><br />آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی<br /><br />به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم<br /><br />بنابراین چشم خودم رو دادم به تو<br /><br /> <br />برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه<br /><br />با همه عشق و علاقه من به تو<br /><br />مادرت<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><br />...]]></description>
<category><![CDATA[ برداشت آزاد]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 13:51:52 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>فرودگاه</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=14</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=14</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت <br /><br />براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي  يک صندلي نشست و در<br /><br /> آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.<br /><br /><br />مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان<br /><br /> گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.<br /><br /> پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.<br /><br /><br />ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او<br /><br /> را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده<br /><br /> بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش<br /><br /> ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.<br /><br /><br />در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش <br /><br />را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل <br /><br />هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال<br /><br /> تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!<br /><br />خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--colorstart:#000099--><span style="color:#000099"><!--/colorstart--><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--> آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! <!--colorend--></span><!--/colorend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><!--sizestart:7--><span style="font-size:36pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart-->نظر مدیر  سایت را در <!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart-->ادامه مطلب<!--colorend--></span><!--/colorend--> بخوانید<!--colorend--></span><!--/colorend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend-->]]></description>
<category><![CDATA[ برداشت آزاد]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 13:26:58 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>خواهر زن</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=13</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=13</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->من خیلی خوشحال بودم !<br /><br />من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند<br /><br /> و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!<br /><br />اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد<br /><br /> که من احساس راحتی نداشته باشم<br /><br />یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !<br /><br />سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :<br /><br />اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!<br /><br />من شکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم<br /><br />اون گفت: من میرم توی اتاق ، اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم<br /><br />وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم <br /><br />و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!<br /><br />یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!<br /><br />پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!<br /><br />ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم.<br /><br /> به خانواده  ما خوش اومدی !!!<br /><br /><br />نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره !<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><!--sizestart:7--><span style="font-size:36pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->نظر مدیر سایت را در <!--colorstart:#000099--><span style="color:#000099"><!--/colorstart-->ادامه مطلب<!--colorend--></span><!--/colorend--> بخوانید<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend-->]]></description>
<category><![CDATA[ برداشت آزاد]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 13:19:45 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>دخترک معصوم</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=12</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=12</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...<br /><br />دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید<br /><br /> و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟<br /><br />معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:<br /><br />چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه<br /><br /> می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!<br /><br /><br /><br />دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:<br /><br />خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...<br /><br />اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... <br /><br />اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... <br /><br />اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره <br /><br />كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم..<br />.<br /> اونوقت قول می دم مشقامو ...<br /><br />معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...<br /><br />و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .<br /><br /><br />...<!--sizeend--></span><!--/sizeend-->]]></description>
<category><![CDATA[ برداشت آزاد]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 12:51:45 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>پیره مرد 80 ساله</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=11</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=11</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:<br /><br />هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه.<br /><br /> نظرت چيه دكتر؟<br /><br /><br /><b>دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.<br /><br /> اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي <br /><br />چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر <br /><br />ميشه و مياد به طرفش.<br /><br /> شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ!<br /><br /> پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين</b>!<br /><!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart--><br />پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!<br /><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><!--sizestart:5--><span style="font-size:18pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود! <!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br /><br /><br /><br />...]]></description>
<category><![CDATA[ برداشت آزاد]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 12:10:35 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>داستان های عاشقانه کوتاه</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=9</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=9</link>
<description><![CDATA[<!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->.. دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور :<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br /><!--sizestart:2--><span style="font-size:10pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->_ دختر: آرومتر من می ترسم!<br /><br />_ پسر: نه خوش می گذره!<br /><br />_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!<br /><br />_ پسر: پس بگو دوسم داری!<br /><br />_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش می کنم آرومتر!<br /><br />_ پسر: کلاه ایمنی منو  بردار و بوسم کن تا حس کنم دوستم داری !<br /><br />_ دختر : کلاه ایمنی رو برداشت و ...    ، حالا تو رو خدا آروم تر برو<br /><br />_ پسر : اگه میخوای آروم برم کلاه رو بزن سرت که سرما نخوری ؟<br /><br />_ دختر : باشه میزنم ، فقط سرعتت رو کمتر کن ؟<br /><br />_ پسر: حالا محکم بغلم کن!                                                            <br /><br />( دختر بغلش می کنه )<br /><br /><!--sizestart:7--><span style="font-size:36pt;line-height:100%"><!--/sizestart--> <!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart-->... تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد:<!--colorend--></span><!--/colorend--><!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart--><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی در خیابان مهر برخورد کرد!<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br /><br /><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. <br /><br />از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که:<br /><br /> پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد<br /><br /> ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « برای آخرین بار! »<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br />... تاریخ نشان داده که پسرها برای نشان دادن علاقه خود به دخترها از جان نیز می گذرند ولی تجربه ثابت کرده که دخترها نه تنها قدرت و شعور لازم را جهت درک این علاقه و دوست داشتن ندارند بلکه هم چون<br /><br /> تعویض لباس به تغییر گزینه های انتخابی خود می پردازند. در واقع در دنیای عشق و دوستی تنها این دختران هستند که تاجر واقعی می باشند. در حقیقت فطرت کالا بینی و نگاه بازاری این مخلوق خداوندی از او <br /><br />موجودی دم دمی مزاج به بار آورده است. ختم کلام اینکه برای قضاوت در میزان علاقمندی یک دختر به یک پسر گذشت زمان بهترین قاضی و راهنماست<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br /><!--sizestart:5--><span style="font-size:18pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->نظر مدیر سایت را در<!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--> ادا مه مطلب<!--colorend--></span><!--/colorend--> بخوانید<!--sizeend--></span><!--/sizeend-->]]></description>
<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 11:16:01 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>پیامک عاشقانه</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=8</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=8</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:2--><span style="font-size:10pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->نه شاهزاده ی یونانی ام نه شاخه زیتونی بر دست دارم<br /><br />و نه مملکتی که پیشکش کنم<br /><br />تنها میدانم آآآآآآه  ای خدای من !!…<br /><br />تو را دوست دارم<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />……….دارم<br /><br />به جای نقطه چین هر چه می خواهی بگذار .. درد، بغض، نیاز .. اما دوستت را نیاور !<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />باد آورده را باد می برد;<br /><br />امــــا…<br /><br />تو که با پای خودت آمده بودی!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />شنیده بودم…….. دارم!به اشتباه جای ((تو)) ی صمیمانه را با ((شما)) ی مودبانه عوض کردم ،<br />به زبان گفتم چقدر((شما)) زیبا هستید…<br />ولی در دل گفتم چقدر ((تو)) را دوست دارم<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />یارانه محبتهاتو قطع نكن من زیر خط فقر مهربونیاتم<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />بگذار در قشنگ ترین اشتباه من<br /><br />آتش بگیرد از تو دل سربراه من<br /><br />روزی مگر خود تو دچارم نکرده ای؟<br /><br />از چاله در بیا که بیفتی به چاه من<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />درخت را به نام برگ ..بهار را به نام گل..ستاره را به نام نور..کوه را به نام سنگ<br /><br />دل شکفته مرا به نام عشق..عشق را به نام درد<br /><br />مرا…به نام کوچکم صدا بزن…<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست<br /><br />آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست<br /><br />این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم<br /><br />که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />جز به جاذبه ی چشمهات<br /><br />ــ این بیشه ی باران خورده ــ<br /><br />دلم<br /><br />ــ آن سیب سرخ ــ<br /><br />نمی افتاد<br /><br />زیر پات !<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />من از هفت سنگ می ترسم<br /><br />می ترسم آنقدر…سنگ روی سنگ بچینیم<br /><br />که دیواری ما را از هم بگیرد<br /><br />بیا لی لی بازی کنیم<br /><br />که در هر رفتنی<br /><br />دوباره برگردیم..<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />دست هایم مال تو<br />بودنت را به من قرض می دهی؟!؟!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />روزی می رسد که برگ برنده ات “دل” می شود<br /><br />ولی تو دیگر حاکم نیستی!!!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />بالا و پایین پریدنم<br />از شوق ِ زندگی نیست،<br />ماهی<br />روی خاک<br />چه می‌کند؟<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />مــن کـه می دانـم …<br /><br />بـه کودکی هم اگر برگردم …<br /><br />تو همــان شیشـه ی شیر گمشده ام می شوی ..<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />سنگت را بر سیـــ ـنه زدم …<br /><br />دیـدم …<br /><br />سنگ بر سنـگ بند نمی شـود …!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />جا پای فاصله ها<br />محکمتــر می شود;<br />هر چه بیشتر،<br />درگیـــر تو می شوم!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />قبل از عاشق شدن بیاموز که چگونه در برفها راه بروی بدون اینکه ردپایی از خود برجای بگذاری<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />برگرد…<br />یادت را جا گذاشتی<br />نمی‌ خواهم عمری به این امید باشم كه برای بردنش برمی ‌گردی<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />هر روز چشم می دوزم تا بیایی … چشــم روی پارچه هم … نگـاه تو را کم دارم … بیـا!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان<br />چرا که دوست تر دارندمان وقتی دوستشان نداریم.<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />پنجره دلم را<br /><br />بروی تو می گشایم<br /><br />که در این کویر خشک<br /><br />دریایی مواج و عمیقی<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />شعر که میخوانم .. چشمانت را نبند ! تو که میدانی .. حافظه ی خوبی ندارم !!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />به پندار تو:جهانم زیباست!<br /><br />جامه ام دیباست!<br /><br />دیده ام بیناست!<br /><br />زیانم گویاست!<br /><br />قفسم طلاست!<br /><br />به این ارزد كه دلم تنهاست؟<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />همه چیز از جایی شروع شد<br /><br />که گفتی دوستم داری.<br /><br />گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی<br /><br />بهانه ای کافیست!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />هر چه از من دور شوی سایه‌ات بزرگ می‌شود…می‌افتد روی زندگیم…سیاه می‌شود روزگارم!!…<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />ایـن روزهـا نـه مـجـالـی<br /><br />بـرای دلـتـنـگـی دارم<br /><br />و نـه حـوصـلـه ات را..<br /><br />ولـی بـا ایـن هـمـه،<br /><br />گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـیکـنـد<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />تن من<br /><br />مندرس از پرسه زدن هاست<br /><br />ولی<br />.<br />.<br /><br />هرم لبهایت<br /><br />رفوگری را بلد است!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />یادم  باشد به رسم مردمان مغلوب<br /><br />تاریخ فتح تو را بنویسم<br /><br />که دیگر جنگی در نگیرد!!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />چه اشکالی دارد اگر<br /><br />بهشت را به جهنمیان بدهند<br /><br />تو را<br /><br />به من ؟!!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br />عاشق تر از همه ما موش کوری ست که زیبایی جفت اش راچشم بسته باور می کند !<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />اگر قلبم از چوب بود<br /><br />آن را به آتشکده چشمانت میسپردم<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />عطر پیرهنت ، شفایم میدهد ، نگفته بودند یوسف…. خواهر دارد !!!<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />غصــه نخــور ؛ كنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . . خیلـی كه دلـم بگیـرد ، گریـه میكنـم !<br /><br />* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *<br /><br />چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی<br /><br />که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><br />...]]></description>
<category><![CDATA[آذر ماه]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Thu, 02 Dec 2010 19:14:08 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>30 مطلب کوتاه و خواندنی</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=4</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=4</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:2--><span style="font-size:10pt;line-height:100%"><!--/sizestart--><b>- داوينچي همزمان با يك دست مي نوشت و با يك دست نقاشي مي كرد !<br /><br />2- هيتلر از مكان هاي بسته وحشت داشت !<br /><br />3- مار مي تواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند !<br /><br />4- هر انسان تا 8 دقيقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !<br /><br />5- اغلب مارها 6 رديف دندان دارند !<br /><br />6- وقتي به خورشيد نگاه مي كنيد 8 دقيقه قبل از آن را مشاهده مي كنيد !<br /><br />7- قلب ميگو در سر آن واقع است !<br /><br />8- ظروف پلاستيكي تقريبا 50 هزار سال در برابر تجزيه مقاومند !<br /><br />9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ايراني هستند و رئيس كامپيوتر ناسا يك ايراني است !<br /><br />10- دانشمندان دريافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خميازه مي كشند !<br /><br />11- حس بويايي مورچه با سگ برابري مي كند !<br /><br />12- آيا مي دانستيد تصميم بر اين بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود !<br /><br />13- با 30 گرم طلا مي توان نخي به طول 81 كيلومتر درست كرد !<br /><br />14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزيره تشكيل شده است !<br /><br />15- زمين در آغاز پيدايش 2000 بار بزرگتر از حجم كنوني اش بود !<br /><br />16- در زبان عربي براي كلمه شمشير 850 واژه مختلف وجود دارد !<br /><br />17- گرانترين كفش دنيا 1 ميليارد و 700 ميليون تومان است !<br /><br />18-براي تخمين زدن حشره هاي روي زمين كافيست به ازاي هر انسان 200 ميليون حشره ريز و درشت در نظر بگيريم !<br /><br />19- كوسه با شنيدن ضربان قلب طعمه خود آن را پيدا مي كند !<br /><br />20- فيل تنها حيواني است كه نمي تواند بپرد !<br /><br />21- قلب وال در هر دقيقه فقط 9 بار مي زند !<br /><br />22- ايرانيان در انگليس ثروتمندترين قشر هستند حتي ثروتمندتر از ملكه اليزابت !<br /><br />23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 ميليون راس اعلام شد در حالي كه جمعيت اين كشور 4 ميليون نفر بود !<br /><br />24- قوه چشايي پروانه در پاهاي آن تعبيه شده است !<br /><br />25- جوانان هندي شادترين و ژاپني ها افسرده ترين هاي جهان هستند !<br /><br />26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتي است كه تلويزيون مي بينيد !<br /><br />27- 90% سم مار از پروتئين تشكيل شده است !<br /><br />28- چشم انسان معادل يك دوربين 135 مگا پيكسل عمل مي كند !<br /><br />29- آب دريا بهترين ماسك صورت است<br /><br />30- سرعت عطسه يك انسان برابر است با 160 كيلومتر در ساعت ! </b><!--sizeend--></span><!--/sizeend-->]]></description>
<category><![CDATA[30 مطلب کوتاه و خواندنی]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 12 Oct 2010 23:18:06 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>مدیریت سایت</title>
<guid isPermaLink="true">http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=3</guid>
<link>http://payam.niazeruz.com/index.php?newsid=3</link>
<description><![CDATA[<!--sizestart:2--><span style="font-size:10pt;line-height:100%"><!--/sizestart--> فارس نزاد پرست نیست (مگه کوروش نزاد پرست بود؟)<br /><br /> رشتی بی غیرت نیست(مگر میرزا کوچک خان بی غیرت بود؟)<br /><br /> مازندرانی کله ماهی خور نیست(مگر نیما کله ماهی خور بود؟)<br /><br /> لر هالو نیست(مگه لطف علی خان هالو بود؟)<br /><br /> ترک زبان عر عر نمی کنه(مگه شهریار عر عر می کرد؟)<br /><br /> قزوینی هـمـجـنـس باز نیست(مگر علامه دهخدا هـمـجـنـس باز بود؟)<br /><br /> خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست(مگر دکترشریعتی بادیه نشین بود؟)<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><br /><br /><br /><!--colorstart:#FF0000--><span style="color:#FF0000"><!--/colorstart--><!--sizestart:3--><span style="font-size:12pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->بلکه اینان ستونهای ایرانند‎. وقتی داریم از داخل ستونها رو خراب میکنیم دیگه نیازی به دشمن خارجی نیست <!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><br /><br /><br /><!--colorstart:#3333FF--><span style="color:#3333FF"><!--/colorstart--><!--sizestart:4--><span style="font-size:14pt;line-height:100%"><!--/sizestart-->من از تمامی ایرانی ها بخصوص همشهریان عزیزم عاجزانه خواهش میکنم که اقشار مختلف جامعه رو بینشون فرق نذارن<br /><br />همه بنده یک خدا هستیم ، و چوب خدا هم صدا نداره<br /><br />بخدا نداره<br /><br /><br />با تشکر _ مدیریت سایت بزرگ نیاز روز خوزستان<!--sizeend--></span><!--/sizeend--><!--colorend--></span><!--/colorend--><br />.]]></description>
<category><![CDATA[میثم منصفی]]></category>
<dc:creator>admin</dc:creator>
<pubDate>Tue, 12 Oct 2010 23:01:10 +0330</pubDate>
</item></channel></rss>
